خاك‌ِ خيس‌ ِ خاطره‌ها



شبي‌ كه‌ در آن‌ فرياد زديم‌
از دروازۀ‌ زمانهاي‌ نجومي‌ گذشته‌ است‌
و تصوير ِ واژگونِ‌ آرزوها
اكنون‌
در آن‌ سوي‌ كهكشانهاست‌ ...


دري‌ كه‌ هميشه‌ بسته‌ بود
سرانجام‌
گشوده‌ شده‌ است‌، اما

تو ديگر نيستي‌
و من‌ پيش‌ از تو رفته‌ام…

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bahar

سلام . خيلی غم انگيزه خيلی . آخه چرا اشک آدم رو در مياری؟ اونم اول صبحی . بی خيال دنيا ...

bahar

سلام مجدد . اگه وقت کردی به mrspider.persianblog.ir يه سری بزن و لطفا به سوالشون جواب بده.

bahar

عاليه

مجهول

سلام آقا اينقدر شعر «نجومي» نگو! مي افتي در همون چاهه كه اونمنجمه گفت ها :) راستي دارم روش كار ميكنم. امشب يا فردا شب جوابش رو بهت ميدم.

مژگان بانو

سلام. «در» های اين شعر شما مرا به ياد اين بيت ها انداخت:پرسيده ام کليد! مگر «در» بياوری!/ تا عشق را به شکل خبر در بياوری!/شايد هنوز هم بشود هول ضجه را/آری بگويی و از دل «در» در بياوری! زیبا می نویسید اما چرا اینهمه بد بین؟ این چند شعر سپید که خواندم سخت خاکستری بودند. در ضمن مجهول گفتند که بگویم متاسفانه آن موسیقی را فلاش ایمپورت نکرد. اگر زحمتی نیست ام پی تری بفرستید. من که نفهمیدم یعنی چه! شرمنده که فقط یک پیامبرم!

فروز

::شعر سفر::.................همه شب با دلم كسي مي‌گفت...«سخت آشفته‌اي ز ديدارش...صبحدم با ستارگان سپيد...مي‌رود، مي‌رود، نگهدارش»...من به بوي تو رفته از دنيا...بي‌خبر از فريب فرداها...روي مژگان نازكم مي‌ريخت...چشم‌هاي تو چون غبار طلا...تنم از حس دست‌هاي تو داغ...گيسويم در تنفس تو رها...مي‌شكفتم ز عشق و مي‌گفتم...«هر كه دلداده شد به دلدارش...ننشيند به قصد آزارش...برود، چشم من به دنبالش...برود، عشق من نگهدارش»...آه، اكنون تو رفته‌اي و غروب...سايه مي‌گسترد به سينة راه...نرم نرمك خداي تيرة غم...مي‌نهد پا به معبد نگهم...مي‌نويسد به روي هر ديوار...آيه‌هائي همه سياه سياه...........٪شعر از فروغ فرخزاد٪

farideh

سلام آقا مهران....