می‌شناسمت

رویاها

نرم و نازک‌اند

بر روی پنجه راه می‌روند

خرامان بر مخمل سرخوشی

لمست می‌کنند

با سرانگشتانی از نسیم و نوازش 

به دنبالت می‌کشند

رقصان و گریزان 

با لبخندی از گل و به

تکرار می‌شوند

در آینه‌های خواب...

 

ناگهان اما واقعیت هجوم می‌آورد

با لگد در را می‌شکند

به سنگ بیداری خرد می‌کند

جام‌ مستی خاطره‌ها را 

سیلی می‌زند بر چهره پریان رویاها

با انگشتان بنفش...

 

 

مچاله و بی‌پناه می‌مانی

 

مجالی نداری

حتی برای گریه...

/ 1 نظر / 46 بازدید

مجالی ندارم حتی برای گریه