عقاب

گلها بار ديگر سر برمی‌آ‌ورند
و سينه‌سرخها دوباره در باد شناور می‌‌شوند.

بی‌تو اما، من
بهار را درنمی‌يابم:
گلها به رنگ خزانند
و بهار به لهجۀ پاييز سخن می‌گويد…


در آبی ِ بی انتها
بال می‌گشايند كبوتران سپيد

بی تو، اما، آسمان خالی‌ست
و تنهاست
مثل دل من …


پيچكها بر درگاه می‌رويند.

چشم من هميشه منتظر است
و هميشه
هيچ نمی‌بيند
تا تو برگردي

***
زورق به ساحل می‌رسد،
پرنده به آشيانش،
و من
به هيچ كجا …

-----------------------------------------------



این شعر رو سالها پیش برای سیروس نوشتم. عقابی که به همراه دوستش در آسمان اسیر شعلۀ نابودگر جنگ شد. و هنوز بعد از این همه سال چقدر جاش خالیه...

/ 8 نظر / 4 بازدید
setareh2

سلام ...شايد يک روز برگرده ... مطمئنم که يک جايی توی اين آسمون داره پرواز ميکنه و آخر خسته ميشه و فرود ميآيد

z8un

سلام آقا مهران گل :) مياد حتما !! مياد!

ليلا

سلام. پايان روشن است برای زورق و پرنده و تمام آنانکه دلشان درياست و بالشان رو به پرواز...بازخواهد گشت،خسته اما جاويد. هميشه سبز باشيد و سرشار از آرزو...

katbalou

جاش خالي. البته نگران نباش نابود که نشده. يه جايی دور و بر منتظره تا همه ما هم دير يا زود بريم پيشش.

پیمان

سلام ...خرسند ازآشنايی باشما...ولی دلمان گرفت از شعر ....هميشه شاد باشی و پايدار...تا ديداربعد...خدانگهدار

سحر

سلام مهران ... دلم نيومد بخونم و برات کامنت نذارم ... زندگی چه بازيها که با آدما نمی کنه ... عجب سرنوشتی داريم ماها .

مجهول

بعد از سالها هنوز بوی دلسوختگی می دهد... يادش نيک...