زير آسمان بيست و پنج سالگی


دو دستم زير سر،
چشمانم نظاره‌گر ستاره‌ها،
زير آسمان بيست و پنج سالگی خوابيده‌ام
و با عبور ِ اشباح ِ ابر
سالهای رفته را می‌شمارم …

چقدر از فردا سهم من خواهد بود؟
آه، اين خيلی مهم نيست.
از زندگی نمی‌هراسم
حتی اگر تمام فرصت من
تنها همين يك شب باشد.

زمين زير پای من است
آسمان، بالای سرم
و من
همۀ تپش‌های قلبم را خواهم زيست.

نه، هراسی به دل ندارم.
حتي اگر همين يك شب
تمام فرصت من باشد.

********


یه توضیح کوچولو:
این شعر مربوط به زمانیه که ۲۵ ساله بودم . مال الان نیست. مال این موقع از سال هم نیست...
روزها و شبهای موشک باران بود. مردم هزاران هزار پناه آورده بودند به مناطق اطراف تهران. شب همه در فضای باز خوابیده بودند و به فردا فکر می کردند که آیا چه خواهد شد. منم اونجا بودم. شب تولدم بود. به فردا فکر می کردم و به گذشته‌ها. اون موقع تصورم این بود که خیلی ماجراها رو از سر گذروندم تو زندگی و خیلی چیزا در مورد زندگی می دونم! سالها طول کشید تا بفهمم که همه چیز در یک چشم‌‌برهم‌زدن می گذره و چقدر فرصت برای آموختن و به خاطر سپردن و عمل کردن کمه... و فقط ترکیبی از جهل و بی‌باکی ِناشی از جوونیه که به آدم جرات می‌ده که در مورد چیزایی که نمی دونه حرف بزنه و و برای دیگران پندنامه صادر کنه!

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

من هنوز ۲۵ سالم نشده ... اگه اينجوری که داره پيش ميره باشه اميدوارم يک سال و نيم ديگه زنده نباشم .

pouya

مثه اينکه ما خيلی بچه ايم ...۲۵ سالگی چه خبر ميشه؟؟؟

nanik

۲۵ سالگی رو بی خیال ... زیر آسمان ۴۰ سالگی به بعد رو بچسب ... میگن چلچلی هم دورانی داره ... (؛ يادم باشه ۲۰ سال ديگه بيام یه سر به بلاگتون بزنم ببينم اين روزا چه کردید (؛

گیتی

از ۲۵ سالگی گفتی .... چقدر زود گذشت .... خوب بود... حتی با موشک و بمب .... چقدر کله ام بوی قورمه سبزی ميداد... الان هم خوبه .... مرز ۴۰ سالگی ..... يه جور ديگه است.... با اون موقع ها فرق داره ..... ولی خوبه ....

نمايه

۲۵ سالگي اولين آثار بيداري از خمار جواني را تجربه كردم ... ولي سرعت گذر عمر از بيست و پنج به بعد به صورت تصاعدي بالا ميره ....

دوست قديمي

سلام . وبلاگ زيبايی داريد ولی واقعا چقدر زود می‌گذره انگار همين ديروز بود تولد ۲۵ سالگيم .

مژگان بانو

سلام استاد گرامی. شعر زيبايی بود. به خصوص قسمت « همه تپش های قلبم را خواهم زيست». باشد که من که کمی با سن آن زمان شما فاصله دارم قدر روزهای در راه را بدانم. زنده باشيد.

مرتيا

واي محشره... از ۲۵ سالگي هم خوب مي نوشتيد.

fani

سلام ... کم سعادت بودم وبلاگتونو زودتر نديدم ... به هر حال جالب و زيبا می نويسيد

setareh2

سلام مهران عزيزم...کجايی چرا نمينويسی؟... از اين نوشته ۲۵ سالگی خوشم اومد چون منم ۲۵ سالمه و حسش کردم:)