باران باش


اي‌ دل‌ شبزده‌، چراغان‌ باش‌
يك‌ نفس‌ از بلا بسامان‌ باش‌

تا به‌ كي‌ زخم‌ مي‌زني‌ برجان‌؟
درد از حد گذشت‌، درمان‌ باش‌

رنج‌ عالم‌ خريده‌اي‌ بسيار
زانچه‌ كردي‌ كنون‌ پشيمان‌ باش‌

غم‌ از اين‌ "مهرخانه"‌ بيرون‌ كن‌
ورهجوم‌ آوَرَد، نگهبان‌ باش‌

دل‌ رها كن‌ زخلق‌ پرغوغا
فارغ از مكر شيخ‌ و شاهان‌ باش‌

هر كه‌ را در مقام‌ خود مي‌دار
خصم‌ دشمن‌، رفيق‌ ياران‌ باش‌

جز به‌ اهل‌ صفا مشو دمساز
وز عبوس‌ ِ زمانه‌ پنهان‌ باش‌

گم‌ مشو از خود، ار گهر گم‌ شد
از گهر بي‌نياز چون‌ كان‌ باش‌

زندگي‌ كن‌ چنان‌ كه‌ شايد كرد
در خور ِ نام‌ نيك انسان‌ باش

در ديار ِ جفا و بدعهدي‌
تو وفا كن،‌ درست‌ پيمان‌ باش‌

خشكزارست‌ اين‌ زمين‌ امروز
نام‌ باران‌ ميار، باران‌ باش‌

عاقبت‌ صبح‌ مي‌شود طالع‌
به‌ شب‌ ِتيره‌، گو، هراسان‌ باش‌

من‌ چه‌ گويم‌ چگونه‌ بايد بود؟
او چه‌ گويد؟ هرآنچه‌ گفت‌ آن‌ باش‌

*****



فعلآ تا در حال و هوای غزلم، بگذارید صفایی بکنم.
ستاره های عزیزم و آزیتای گرامی کمی حوصله کنین. دوباره با شعرهای سپید برمی‌گردم. اون قدر سپید که دیده نشه اصلآ!

/ 7 نظر / 5 بازدید
sanam sobhy

خيلي لطف كردين كه تشريف آوردين لطفتون كامل مي شه اگر اين بار به اين نشاني تشريف بيارين:http://babak1365.persianblog.ir/ آخه من امروز اسباب كشي كردم و اينجا يه كار مشترك رو شروع كردم. سايه تون كم نشه... در ضمن شايد اين مصرع در مورد شما صدق كنه كه ميگه: با غزل هايم غزالاني به دام انداختم.... غزل هاتون غزال پسنده!..مستدام باشيد.

bahar

سلام . اين خيلی قشنگ بود خييييييييييييييييييييييلی يه چيز ميگم ولی دعوام نکن : اينکه خيلی غم انگيزه ! البته ميدونی من خودم عاشق شعرهای غم انگيزم حالا چون احساس ميکنم حتی غزلهات هم يه نمه غم توشه مطلبات رو از اين به بعد شبها ميخونم تا با غم شب يکی بشه و خيلی افسرده نشم . آخر سر بايد بگم واقعا ممنون از وبلاگت.

مژگان بانو

زيبا بود. لذت بردم. به خصوص اين دو بيت: خشکزار است اين زمين امروز/ نام باران ميار باران باش! و بيت آخر که به حق زيبا تمام کرده بوديد...

nanik

تا نسوزد دل نگويد شعر خوب کی دهد نور گر نسوزد خشک چوب شعرهاتون يکی از ديگری قشنگ ترند. به نظر من غم زياد، گنجايش شادی رو هم بيشتر ميکنه. کسانی که در زندگی تحمل غم را ندارند، مطمئنا درک شان از شادی هم ناچيزه. دوران غم فرصت مناسی است که ظرفیت شادی هامون رو هم وسعت بدیم. وقتی از صدای ضرب آهنگ های عود لذت می بريم بدليل آن است که قبلا با تيشه ای تيز آنرا از درون خالی کرده اند. هر چه حساس تر...صدای دلنشين تر... به هر حال غم ها هم دوست داشتنی هستند. اگر چه به ظاهر تلخند ولی به شادی بعدش می ارزند به شرطی که به قول سهراب چشمهامون رو بشوييم و جور ديگری ببينيم.

نازي

سلام مهران جان. خيلي قشنگ بود .دلم مي خواد هميشه سپيد باشي مثل برف .راستي از كجا مي دوني كه دل دادي ولي قلوه نگرفتي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سحر

سلام، متأسفم از اینکه کمتر از قبل فرصت می کنم به بلاگتون سر بزنم و ممنونم از اینکه ما رو از خوندن شعرهای قشنگتون محروم نمی کنید!

سمن

سلام مهران عزیز!بعد از مدتها که به اینجا سر زدم و شعرهای زیباتو خوندم حس خوبی پیداکردم.به خصوص با خوندن این غزل.واقعا عالی بود:) از اینکه منو فراموش نکردی و بهم سرمیزنی ممنونم.به لطف خدا و دوستان نازنین حالم بهتره و به زودی برمیگردم.شاد و سلامت باشی.