يک شهر


از چند سربالايی بالا رفتم، يکی دو پيچ را پشت سر گذاشتم و پيش رفتم
مستقيم گام برداشتم و جلو رفتم،
دری باز شد، وارد شدم
خود را درون خود گم کردم.

شهری بيگانه که نمی شناختم،
با خانه هايی غريب
بعضی چون لانه مورچگان، بعضی خالی ِخالی
بعضی ها سر تا پا پنجره بعضی چون ديواری کور

درون کوچه ای پيچيدم تنگ و تاريک، کج و معوج
مرا چرخاند و گرداند و به نقطه اول برگرداند.

وارد جاده ای آسفالت شدم با بلواری در وسط
مستقيم و وسيع، تا سپيده دمان مي رفت.

در کوچه ای باران می باريد
در انتهای آن آفتاب
و در سومی نور مهتاب.

از پلی گذشتم
نصف آن غرق نور فانوسها
نصف ديگر غرق تاريکی.

کنار هم دو درخت ديدم
بر يکی هيچ برگی نمی جنبيد
ديگری اما به خود می پيچيد، ناله می کرد و فرياد می کشيد.

در اين شهر هيچ چيز شبيه چيز ديگر نيست
غير از انسانها!
آنها همه دوقلو، سه قلو، پنج قلو، ده قلو و ميليون قلو هستند
همه بزدل،
همه دلير.
همه احمق،
همه دانا.
همه خوک،
همه فرشته.

ناظم حکمت
ترجمه: غلامرضا خسروشاهی




من این شعر رو از وبلاگ آرکاداش برداشتم؛ بدون اجازه آقای خسرو شاهی عزیز، که امیدوارم این جسارت منو به خاطر علاقه وافری که به ناظم حکمت دارم ببخشند!

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
katbalou

می بينی تو رو خدا مهران. آدم به دوستاش قول می ده که مياد و دوباره حرفهاشون رو می خونه و براشون وقت می گذاره و باهاشون حرف می زنه اما يهو به جای يه روز می شه ۵ روز و آدم بازهم وقت نمی کنه که سر فرصت بشينه و حرف دوستش رو گوش کنه (بخونه!!) و درست راجع بهش فکر کنه که اين دوسته چی می خاسته بگه اصلا. آخر هفته دوباره ميام پيشت. فقط فکر نکن که دوستام رو يادم می ره يا به قولم عمل نمی کنم.

katbalou

سلام اين شعر خيلی قشنگه. در حال حاضر اما اونچه که من رو تا حدودی نگران کرده وحشت تجزيه ايرانه. يه سوال. به نظر تو اين خطر تا چه حد احتمال داره. اگه احتمالش کم يا هيچ باشه به نظرم ديگه غصه ای نداشته باشم. ربطی به شعر نداشت. ربطی به موضوع اين شعر هم نداشت. اما فقط يه سواله. در ضمن شعر پايينی هم به نظرم حکايت يه عشق از دست رفته است و يه عاشق وفادار که خيلی اوقات خيانت ديده اما هيچ وقت نخاسته که معشوق رو ناراحت ببينه. درسته؟ شد دوتا سوال. سومين سوال اين که به نظرت من بتونم شعر بگم. براي يه همچين کاری زيادی منطقی هستم!!! بهت خوش بگذره.

ليلا

سلام. اين شعر را تا به حال نخوانده بودم،عجيب است معنای واژه ها!و فکر که می کنی انگار حقيقتيست. آدمها همه شبيه هم،تنها موجودات جفت و شبيه هم دنيا!من اما آدمهای يگانه هم ديده ام...يگانه در رفتار و انديشه،هستند!هنوز هم هستند... هميشه سبز باشيد و سرشار از آرزو.

yaghma

- حالا که مرده مي داند. خيلي بد است آدم عشقش را براي ابد بريزد توي سينه و بعد از اين همه سنگي را نشانش بدهند براي شمع روشن کردن فقط. انتظار... انتظار... انتظار... اما اگر آفتاب بر نيايد... شب بلند همه را خسته مي کند ، ماه هم از پا مي افتد . فکرش را نمي کردم برسد به اينجا: رنگش زرد... حالش زار... صدا محزون... محزون... محزون و با اين همه مهربانتر ... مهربانتر ... همه چيز راوي دلي بود سوخته.

خاطره

نه تنها شعرای خودتون خیلی قشنگه بلکه سلیقه خیلی خوبی هم در انتخاب شعر دارین.موفق باشین.

زيتون

منم همون كه خاطره گفت :) مهران جان ممنون که هميشه بهم افتخار ميدی و ميای به وبلاگم :)

مرتيا

واي ... واقعأ‌ عالي بود اگه منم چشمم به اين نوشته ميافتاد سريع بدون كسب اجازه مينوشتمش... موفق و شاد باشي... راستي يه چيزي رو قرار نبود يه من بگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!